(منظومه سیب از کتاب پیاده رو شلوغ است نوشته سعید هاشمی)
سیب روی شاخه تنها مانده بود
لابلای غصه ها جا مانده بود
سیب بود باد بود های و هو
هیچ کس حالی نمی پرسید از او
چند ماه پیش دستی بی صدا
سیب ها را چیده بود از شاخه ها
سیب سرخ ما ولی جا مانده بود
توی گرما ، توی سرما مانده بود
بر سرش دیگر نه سقفی ، سایه ای
در کنارش نه کسی ، همسایه ای
نه جوانی مانده نه زیبای اش
گریه می کرد از غم تنهایی اش
برف می آمد دل او می تپید .
باد می آمد دلش پر می کشید
روز می شد بر دلش غم می نشست
شب می آمد ، بغض سرخش می شکست
ابر می آمد ، دل او می گرفت
ماه می آمد از او رو می گرفت
پوستش می سوخت زیر آفتاب
شادمانی داشت اما توی خواب
تا که شد هم خسته هم بی حوصله
خسته از این زندگی ، این فاصله
یاد کرد از قوم خویشش ، دوستش
قوتی حس کرد زیر پوستش
زور زد بلکه بیفتد بر زمین
تا نماند سرد و تنها بیش از این
آنقدر کوشید تا هر چند سخت
شد جدا از شاخ و برگ آن درخت
در هوا چرخید چند بار سیب
در دلش گل کرد احساسی غریب
عاقبت افتاد سیب کم حواس
بی خبر روی سر یک ناشناس
ناشناس بیخبر در خواب بود
سیب تا افتاد شد بیدار زود
سیب تا افتاد او پاشد ، نشست
سیب را دید و گرفت آن را بدست
چند بار انداخت آن را در هوا
در هوا چرخاند آن را بی صدا
گفت در گوشش : « چرا دیر آمدی ؟
یا برای چه سرازیر آمدی ؟
پس چرا بالا نرفتی سیب سرخ ؟!
بر سر من جا گرفتی سیب سرخ ؟!
سیب را چرخاند و شد در او دقیق
سیب گویی شد برای او رفیق
برد آنرا در اتاق خود نشاند
سیب را مثل کتابی خواندو خواند ...
روزها رفته است و شبنها سر شده
سیب سرخ امروز نام آور شده
سیب یعنی درس ، درس زندگی
سر به زیری ، سادگی ، افتادگی
یعنی احساسی شبیه روز عید
روی شاخه زنده بودن با امید
سیب یعنی درس هایی بیش از این
سیب یعنی کشف نیروی زمین ...
یاسمن کاظمی دوم راهنمایی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام مهر 1388 توسط شورینی